تبليغاتX
شرح درد اشتیاق
شرح درد اشتیاق
نوشته هاي اين وبلاگ تماما نوشته ي اينجانب مي باشد و اگر مطلبي نقل قول گردد حتما منبع آن ذكر خواهد شد
 
شب هفت

پشت دریاها شهری است

و پشت چشمان من دریایی

دریایی طوفانی

امواج سهمگین دریای دلم پیوسته بر قاب شیشه ای چشمانم می کوبد

دریا دریا حرف پشت نگاهان من زندانی است

که به حکمی خواهند بارید

بی وثیقه آزاد خواهند گشت

حکمی که حاکم و محکمه نمی داند

همچون صیغه پیوسته جاریست...

چشمان سیاه پوشم میهمانی شب هفت دل مرده ام را دارند امشب

شمع، بی صدا مرثیه می خواند و با داغ مانده بر دل از سویی به سوی دیگر می خرامد

اشک، بر سر و صورت خود می کوبد شیون کنان ناپیدا می شود

احساس، در سوگ یار تاب نمی آورد و به ناگاه در آغوش خاطره غش می کند

مادرم سینی حلوا می گرداند

و من یک شاخه ی گل در دست

"به چشم خویش می بینم که جانم می رود"

شاخه گل را آرام روی سنگ مزارم می گذارم

و با لب هایم جملات برجسته رویش را می بوسم:

 

نام: دل عاشق

 

بدون تو سنگم کنار تو ابرم

بیا تا گریه کنم سر اومده صبرم

اگه یک روز مردم

بیا و گریه کنان یک شاخه نیلوفر بذار روی قبرم

 

 

تولد: خرداد 1386

 

مرگ: مرداد 1388

 

و زیر لب چیزی می خوانم و دور می شوم:

شب آغاز هجرت تو شب در خود شکستنم بود

شب بی رحم رفتن تو شب از پا نشستنم بود

شب بی تو شب بی من شب دل مرده های تنها بود

شب رفتن شب مردن شب دل کندن من از ما بود

واسه جشن دل تنگی ما گل گریه سبد سبد بود

با طلوع عشق من و تو هم زمین هم ستاره بد بود

از هجرت تو شکنجه دیدم کوچ تو اوج ریاضتم بود

چه مومنانه از خود گذشتم کوچه من از من نهایتم بود

به دادم برس به دادم برس تو ای ناجیه تبار من

به دادم برس به دادم برس تو ای قلب سوگوار من

.

.

.

با من نیازت خاک زمین بود

تو قول به فتح ستاره بستی

اگر شکستم از تو شکستم

اگر شکستی از خود شکستی



شب سوم- تشویش کلمات
صبح به من لبخند میزند،
صورت مهربانی در بین آن دو قله ی بلند
کوه هایی که پیرامونم را احاطه کرده اند
آن خدای من است،
حتی پشت پنجره ی اتاقم،
چقدر امروز به من نزدیک است،
درخت گلابی پشت خانه،
شعله های سوزان آتش شب نشینی دیشب،
دل سوخته ی من و حرف های سوزانم
به آتش کشیدن پیکرت،
نسیم خنکی از لای درز ریز پنجره،
سردم است،
کاش نزدیک تر بودی تا می توانستم در آغوشت گم بشوم،
مادرم نگران ساقه ی سبز عمرش، گلدان را می نگرد
چه نجوای غریبی در نگاهش موج می زند،
نماز می خواند
زیر چادر سفیدش
می خندم
خدای من هم می خندد، با هر پیچ جاده
با صدای رودخانه،
جریان خون را زیر پوست هایم می فهمم،
روی زمین نیستم، سبکتر از همیشه،
احساس گنگ نفرت از نشخوار حقیقت
آمیخته در هوای دل انگیز صبح شهریورم،
خرد شده هر تکه ی دل شیشه ایم
تیز تیز، درون چشم های دروغگویت
سوز سرمای سرد سکوت صدایت ای سنگدل
آخر شکست شیشه ی شفاف شور و شوق نازک دل شرمسارم
دوباره خواهم زیست دوباره عاشق خواهم شد،
به دنبال او که پروانه را نمی کشد
نه آب را در گلوی خود که خود را در آب غرق خواهد کرد،
گیس بافته ی دخترکی مست خواهد کردش،
و عشق را با لحاف گلدار مادرم درون گنجه تا نخواهد کرد،
چادرش کنار می رود، مادرم سلام و تشهد را گفته است
چقدر خدایش دور است،
هجوم باد سرد صبحگاهی و پنجره ی ماشین که باز باز است،
چشم های ریز شده ی من از برخورد سریع گذر زمان
عبور خاطرات همسو با هر تابلوی کنار خیابان،
پیچ و خم جاده، پیچ و خم زندگی من
و همان صورت مهربان
و تذکری شدید الحن که دیگر باید پنجره را بست....

صبح بخیر نادر عزیزم



شب دوم



شب اول

سلام توپول،

یعنی می خواستم بگم شب بخیر اما نمی دونم کجا هستی

خوب عادت کردم، خیلی سخته بتونم ترکش کنم

اما کاش فقط همین بود...

می دونی امشب کی مهمون من بود؟ محسن چاوشی

می دونی از من چی می پرسید؟

"کجاست بگو؟ اون که برات میمرده کو؟ اونکه قسم می خورده که دوست داره اما به جاش با یه قسم هرچی که داشتی برد..."

تا اومدم جوابش رو بدم چشمام نذاشت

تا اومدم به چشمام بگم این کار رو نکنن

چشمات نذاشت...

منم که می دونی نمی تونم به چشمات چیزی بگم، پس گذاشتمشون حسابی گریون بمونن

خیلی شرم آوره، خودم هم نمی دونم چرا این همه بی تاب هستم

مثل دختر بچه ها شدم

فقط خودکار دستم گرفتم و می نویسم، می نویسم، می نویسم....

نفسم گرفت، تختخوابم چقدر برام کوچیکه

باید برم بیرون....

.......

خوب یکم بهتر شدم

رفتم پشت پنجره، فکر کنم ماه شب هفدهم باشه

بزرگ، گرد و نورانی... اما من یک لحظه دیدم و مدت ها فقط آب بود، آب و آب...

شور و تلخ و غم انگیز...

" تنها شدی باز تف سربالا شدی گذاشت و رفت دیدی دوست نداشت و رفت کجاست بگو اون که برات می مرده و هرچی که داشتی برده کو؟ اون که یکباره اومد و آتیش به زندگیت زد و ازت برید اونکه دل ساده و تنهات رو به صلابه کشید یادت باشه منتظر اونکه میگه دردت رو می دونه نشی حرفاش رو باور نکنی هرکی  بیاد نمک به زخمت میزنه ساده ی دلداده ی من گول نخوری دوباره دیوونه نشی..."

بهتره برم زیر لحافم شاید اینقدر باریدم تا خوابم ببره

راستی "گولو"ها رو جا گذاشتی

نه دیگه نمی تونم بنویسم....

دیگه چیزی نمی بینم که بنویسم....

شب بخیر



انگار همین دیروز بود
همین دیروز بود که رفتی 

ولی انگار یک قرن از بستن چمدانت می گذرد

انگار سالهاست غصه بر این ماتمکده نشسته 

درها را باز گذاشته ام اما بوی تو خیال تهویه شدن ندارد

سبد غصه هایم را به دست گرفته ام و به دور خود می چرخم 

می چرخم و با تلنگر زمان فاصله ها را می بینم ...

و می دانم زمان هم معلق مانده 

خاطراتت مثل نسیمی از لا به لای پنجره ها عبور میکند 

و این من هستم که میان روزها می چرخم و بین شبها می غلتم

هنوز شمع تولد 25 سالگی تو روی میز یاد آور آن به قول تو: مستی های پر نشاط است... 

 مداد به دست کف اتاق نشسته ام و به این فکر می کنم

چطور انگشت های روی گیتار را از یاد ببرم 

ولی چه باید کرد که غم و شادی هر دو تو را بغل می گیرند 

و تو باید بکوبی خاطرات عشق سبز را

خواهی نخواهی باید بکوبی...






برای تولدم
× من این نوشته رو دو روز بعد از تولدم نوشتم و قصد داشتم در همون روزهای تولدم یعنی سی ام اردیبهشت پستش کنم. اما تحولاتی که در زندگیم رخ داد مانع از این کار شد و این نوشته تا مدت ها لای کتاب هایم سرگردان بود، تا اینکه امشب به چشمم خورد و با اینکه نیمه کاره رها شده بود تصمیم گرفتم همونطور که هست پستش کنم تا مثل بقیه ی نوشته هایم گم و ناپیدا نشود...

چه زود دوباره به دنیا آمدم، گویی همین دیروز بود
 درون اتاقک قطار زندگی که از غربت باز می گشت
نشسته بودم و با قلم خود تندیس شوم تولد را می تراشیدم
من نوشتم :
"تولد انسان چيست؟
شايد بي ارادگي پدر، هوس راني مادر
يا تكرار بازي لذت بخش شبانه
اما تولد مي تواند
رفع تكليف مقدس الهي در بستر خواب باشد
يك غفلت
يك پشيماني..."
در عجبم که چگونه رخ آفتاب پرست جوانی
در این جنگل پر های و هوی زندگانی
تخته ی الوان می شود و هر لحظه به رنگی در می آید
روزی سیاهم، روزی زرد و روزی هم بی رنگ بی رنگ
روزی با یک نگاه صورتک صورتی تصویرم درون آینه لبخند می زند و گاهی
آبی ابری نگاهم رنگ خود را روی برگ سفید دفترم پخش می کند
اگرچه از جعبه ی آبرنگ نقاش عمرم
رنگ سفید را ربوده اند، و من جای خالی آن را با آب پر می کنم
تا هربار که مشکی رنگ می کند، قلم بر آب زند
شاید رنگ های تیره، کمرنگ و کمرنگ تر شوند
اما امسال من تولد خود را مرگ نمی پندارم
تولد من یک مستی پرنشاط از بطری شرابی بود
که پدرم پیشکش سالروزم کرد
طنین دلنواز صدای بر هم زدن جام های نیلوفرینی بود
که مملو از الکل، بر سر دست آشنایان به سلامتی دوستان
بر هم می خورد
و تلخی مرگبارش که چون تلخی مادرم
هر چه مزه در کارش کردم
از کامم نرفت که نرفت
مادرم تلخ است اما
گر لب بر این باده، بوسه ای دادی
چون پیر خرابات ترک جام هرگز نتوانی
تولد من در آغوش یک بغل گل نیلوفر آبی بود
 که با عبور نسیم عشق از لابه لای شاخسارش
سرود زندگی برایم می خواند...


دوستت دارم...






بازم رفتی گلم
*این شعر زیبا که با صدای مجید خراط ها خوانده شده تقدیم به دوست داشتنی ترین دوست زندگیم. هر جا که هستی بدون خیلی دوست دارم....


بیچاره من که بعد از تو آواره میشم

باورم نمیشه که رفتی از پیشم

بازم این گذشت اما به سختی

اومدم به دیدنت اما تو رفتی

چاره ی درد من، مرگم رسیده

اینجا حتی قبله هم صبرم نمیده

اومدم نذارم عشقت رو ببازی

اما این رسمش نبود مهمان نوازی

آره... این رسمش نبود مهمان نوازی

 

بیچاره ام خسته ام چشم انتظارم

توی این پس کوچه ها تنها نذارم

نیستی از تاریکی شبا می ترسم

بی وفا دارم توی سرما می لرزم

می ترسم از غصه ها دووم نیارم

آخه هیچ نشونی ای از تو ندارم

آروم آروم دارم از غصه میمیرم

تو بگو نشونت رو از کی بگیرم...

 

میمیرم اگه از تو نشونی نَمونه عزیزم

میسوزم تو نیای، چشام رو من به در می دوزم

میمیرم، نگو رفتن من واست فرقی نداره

من میرم، اما گیره نکن دیگه فایده نداره

میرم....میرم.... میرم بدون وداع

میرم....میرم.... میرم به خاطره ها

میرم.... میرم.... خداحافظ





 
باید کوچک بود
باید نی نی بود
برای خواسته ها باید گریست
پاک و بی ریا
بدور از حیله هایي كه
بزرگ شدن بما مي آموزد...

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ

نويسندگان ويلاگ
نادر
نیلوفر

آرشيو وبلاگ
شهریور 1388
تیر 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
بهمن 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386

دوستان خوبم
حامد
ميلاد
وبلاگ دانشگاه
پروانه
اكرم
گل ياس
سخن
آب زلال



RSS